تبلیغات
عشق ممنوع عشق ممنوع - مطالب reza
 

خیالی نیست .........

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: یکشنبه 2 بهمن 1390

 

b8eb.jpg?mgwojaoCKg9qvM3R


خیــالی نیستــــــ.!!



اگر من با خیــال تـــو زنده ام،،

و تــو بی خیــــال من ..


!!!



خیالی نیستـــ.!!

اگر من ثانیه به ثانیه از تـو می نویسـ م


خیالی نیستــ.!!

اگر من با خیـــال تــو زنده ام..


و تـو بی خیــــــــ ــال من..


!!!

خیالی نیستـــ.!!

اگر من ثانیه به ثانیه از تو می نویسـ م ،،



و تـــو ..


نمی خـ ــــــوانی..


!!!


خیالی نیستـــ!!

اگر من با مرور خاطــ ـراتتـــ. آتشــ.. می گیرم



و بی توجهـ ـی تـــو ..، 


هیـزم بر آتشـــ م می ریـزد...


!!!


خیالی نیستـــ.!!

اگر من بی تــو شـاعـ ــر شده ام


و تــــو..


تنهــــا بهـ ــانه ی شعــ ـرهـا یم ..


!!!


خیــ ـالی نیستـــ.!!


اگـــر..


عیـن خیـ ـالت نیستـــــ..،


یــادت نیستـــــ..


!!



کـــ ه..،


نیستـ م. !



خیــالی نیستــــــ.!!

 

() نظرات

 

دل نوشته ای .........

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: جمعه 30 دی 1390

 

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم ...
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت ...
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را ...
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت ...
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش ...
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد ...
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند ...
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی ......



 

() نظرات

 

دوست دارم

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: سه شنبه 27 دی 1390

 

مینویسم...

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی ...

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی ...

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی ...

دوستت دارم چون عزیزترینمی ...

دوستت دارم چون دلیل نفس کشیدنمی ...

دوستت دارم چون امیدزندگیمی ...

دوستت دارم چون دوستت دارم


 

() نظرات

 

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: چهارشنبه 14 دی 1390

 

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
یه جوون خسته بود که دلش شکسته بود
در شبی تیره و تاربا دلی گریون و زار
در پی عشقش می گشت از خدا کمک میخواست
سجده کرد روی به خدا چون گلی بر روی خاک
از خدا خواست همدمش را همدم آن سوی دنیایش را
توی اون تاریکی شب واسه همدمش حرف می زد
از او میخواست که برگرده مثل اون عاشقهای دلبسته
هی اونو صدا میزد دستاشو طلب می کرد
با اون صدای لرزونش با اون دل پریشونش
با اون پاهای خسته با اون چهره در هم شکسته
با اون صدای گریه هاش با اون نوای هر شباش
با اون قلم عاشقی با اون دفتر سفید عاشقی
میخواست بنویسه از یارش از همان دل همیشه بیدارش
تو مهر و مهتاب منی تو هستی ناب منی
همان ستاره ای که تو شبهای سیاهم می درخشی
و شبمو درخشون میکنی
تو همه وجودمی تو همه زندیگیمی
تو تنها یارمی یاور شب و روزمی
بی تو دل سیاه و سرده بی تو شبم تیره و تاره
بی تو همانم همیشه گریان بی تو جانم همیشه لرزان
بی تو همان نا امیدم همان گل پرپر در شاخه اسیرم
بی تو دلم آروم نمیگیره پرنده عشق در قفس اسیره
بی تو دلم دلگیره دلگیره نباشی مردنم دیره
امشب که مست این عاشقی و تو هستم
مشتاق دیدن مهتاب شب تو هستم
از خدا اجازه می گیرم اجازه کشیدن عکس تو میگیرم
اجازه کشیدن فرشته ای مثل تو کشیدن اون رخ زیبای تو میگیرم
خوب میشه طرح عاشقم مشحرو تک میشه طرح یار من
نقش چهره عشقمو روی موج دریا میزنم
روی موجها می کشم همون مروارید خشکلو
روی قله کوه می کشم اون موهای بلندشو
ابروهای کمونیوصورت مهربونشو
تا به چشمات میرسم کشیدنش خیلی مشکله
آخه چشمهای یارمن سیاه خیلی خشکله
کنار ساحل می نویسم آی لو یو ای یار من
یه جور می نویسم که موجها اونو نبرن ای یار من

 


 

() نظرات

 

دوست دارم...

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: دوشنبه 12 دی 1390

 

          

 
 دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی
 
 برایت عذاب است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما 
 
 برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم … 
 
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه  
 
نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ،  
 
دوای درد تو گریه نیست!  
 
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن...!  
 
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی!
 
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را
 
به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این  
 
را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت  
 
ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از  
 
گونه هایت پاک کنند .! گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!  
 
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!
 
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن خیس و خسته شود
 
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می  
 
باشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو  
میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
 
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند! زندگی ارزش این همه اشک  
 
ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت  
 
نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن  
 
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد ! وقتی اشکهایت را
 
میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
 
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !  
 
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم! وقتی
 
اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض  
 
آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق خسته از پرواز !
 
گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم، بگذار این اشکهای گذشته را از  
 
گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم،
 
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم  
 
زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!
 
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ، با
 
گفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود!
 
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می
 
شود آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که
 
من نیز با چشمان خیس نوشتم ...

 

() نظرات

 

محکوم...

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: دوشنبه 12 دی 1390

 

قلبم محکوم شد به ساده بودن...

غرورم محکوم شد به خونسرد بودن...

احساسم محکوم شد به کم حرف بودن...

دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن...

چشمانم محکوم شد به مهربان بودن...

دستهایم محکوم شد به سرد بودن...

پاهایم محکوم شد به تنها رفتن...

ارزوهایم محکوم شد به محال بودن...

وجودم محکوم شد به تنها بودن...

 

() نظرات

 

به سلامتی...

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: دوشنبه 12 دی 1390

 

 

به سلامتی دریا! که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی عقرب! که به خواری تن نمی‌ده.

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده شه.

به سلامتی برف! که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.

به سلامتی سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

به سلامتی سرنوشت!که نمی‌شه اونو از"سر"نوشت.

به  سلامتی دریا! که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

به سلامتی باغبونی که زمستونو از بهارش بیشتر دوس داره.

به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن.

  به سلامتی مدادپاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه.

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست.

به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه  اما ترجیح میده لبهاش و بدوزه

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیق منه وقتی باختم گفت : من رفیقتم.

به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌ وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه.

 به سلامتی رفیقی که مثل خط سفید وسط جاده است, تکه تکه میشه ولی بازم پا به پات میاد.

به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن.

به سلامتیه رفیقی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین چون یه دنیا ارزو باخودم به گورمیبرم.

 به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن.

 به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنه

به سلامتی همه اوونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای اینکه خودشونرو آروم کنن میگن بخاطره غروب پاییزه.

 

اخریشم به سلامتیه ساغی که هیشکی نمیگه به سلامتیش...


 

() نظرات

 

نمیدانم

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: شنبه 10 دی 1390

 


 

() نظرات

 

خدایی دیگر

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: شنبه 10 دی 1390

 

دیشب در خواب ناگهان خدا در گوش من پنهان گفت:

تو را چه به عشق؟

گفتم چرا؟

گفت: تو خوابی و عشقت در آغوش دیگری

لبخندی زدم روی خدا

...گفتم:خدایا، این مخلوق توست

شاید تو در خوابی،خبر از دنیا نداری......


درگلو خــفت و رسا نیست صدایی دیگر        چشمـها کور و کــجا دیده گشایی دیگر

آتشی داغــتر از داغ فرامــوشی نیســت         نیست کس ملتهـب از زخم ندایی دیگر

سر به درگــاه خـــدا گـریه کنان می نالم         بی گمان مرده سـفرکرده به جایی دیگر

خسته ام بس که به رخ اشک نیاز آوردم         شاید این بار کنم مــدح خــدایی دیــگـر

خدا مرده است؟!!!

 

() نظرات

 

با هم بمیریم!!

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: جمعه 2 دی 1390

 

دیگه زندگیم داره ته میکشه...

از دلم پیاده شو ...آخرشه

نه بمون...

شاید بازم جون بگیرم

نه برو...

می خوام که راحت بمیرم

نه بشین...

که سر رو شونت بذارم

نه پاشو...

که دیگه دوست ندارم...

نه...نه...نه بیا

بیا و دستامو بگیر

عشق من

بیا تو هم با من بمیر

 

() نظرات

 

دنیای نامرد

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: دوشنبه 28 آذر 1390

 

عکس جدید - عکس عاشقانه - عکس غم انگیز- عکس متحرک - عکس جالب - عکس زیبا - عکس بازیگران سینما

خیلی نامردی دنیا ....

خیلی نامردی....

تو ازم بهترین ها رو میگیری ....

مگه من با تو چه کردم....

مگه من از تو چی خواستم....

مگه  تو جز اشک برام چی داشتی....

مگه من جزغصه چی داشتم....

اگه دل خوشیت همینه باشه من صبر میکنم

و لی یادت باشه .. یه روز روتو کم می کنم

من اینو قول دادم و پاش وا میستم

 

 

() نظرات

 

بازی عشق

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: دوشنبه 28 آذر 1390

 

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو
ـــــــــــــــــــــ

 

() نظرات

 

بدون عنوان

نویسنده: reza

تاریخ ارسال: دوشنبه 28 آذر 1390

 

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود...
پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست، شیری را دید كه به آهو حمله كرد.
فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است.
همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد...

 

() نظرات